5 اردیبهشت
به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛
به من گفت :نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم.
وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!!

تمام چسب زخمهایت را هم که بخرم باز...
نه زخمهای من خوب میشود نه زخمهای تو.
باد
خوش به حال باد..
گونه هايت را لمس مي کند و هيچ کس از او نمي پرسد که با تو چه نسبتي دارد..!
کاش مرا باد مي آفريدند
همانقدر بخشنده و آزاد
و کاش قبل از انسان بودنت، تو را برگ درختي خلق مي کردند!
عشق بازي برگ و باد را ديده اي؟
در هم مي پيچند و عاشق تر مي شوند
![]()
![]()
گفتگو با خدا
خدا گفت پس میخواهی با من گفتگو کنی؟
گفتم بلی: اگر وقت داشته باشید
خدا لبخند زد
فرمود وقت من ابدی است
چه سوالی در ذهن داری که میخواهی بپرسی
گفتم: اینکه چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
خدا پاسخ داد
اینکه آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند. عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را میخورند
اینکه سلامتیشان را صرف بدست اوردن پول میکنند
و بعد
پولشان را خرج حفظ سلامتیشان!
اینکه با نگرانی نسبت به اینده، زمان حال فراموششان می شود.
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال!
اینکه آنچنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد!
و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند!
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.
بعد پرسیدم.......
به عنوان خالق انسانها می خواهید آنها چه درس های از زندگی بیاموزند؟
خدا با لبخند پاسخ داد
اینکه یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
اما می توان محبوب دیگران شد
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارای بیشتری دارد
بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم
اما سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد
با بخشیدن
بخشش بیاموزند
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاَ دوست دارند
اما بلد نیستند احساسشان را نشان دهند
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آنرا متفاوت ببینند
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند
ویاد بگیرند من اینجا هستم
همیشه
همه جا
شعر دوران کودکی
باز باران٬ با ترانه
میخورد بر بام خانه
خانه ام کو؟ خانه ات کو ؟
آن دل دیوانه ات کو ؟
روزهای کودکی کو ؟
فصل خوب سادگی کو ؟
* * *
یادت آید روز باران
گردش یک روز دیرین ؟
پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟
خاطرات خوب و رنگین
در پس آن کوی بن بست
در دل تو٬ آرزو هست؟
* * *
کودک خوشحال دیروز
غرق در غمهای امروز
یاد باران رفته از یاد
آرزوها رفته بر باد
* * *
باز باران٬ باز باران
میخورد بر بام خانه
بی ترانه٬ بی بهانه
شایدم گم کرده خانه...!
می توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد

من صبورم اما ...
به خدا دست خودم نيست اگر دلتنگم ![]()
يااگر شادی زيبای تورا
به غم غربت چشمان خودم می بندم. ![]()
من صبورم اما..
چقدربا همه ی عاشقي ام محزونم!! ![]()
و به يادهمه ی خاطره های گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده زغم مغمومم..
من صبورم اما..
بی دليل ازقفس کهنه ی شب می ترسم ![]()
بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب
و چراغی که تو رااز شب متروک دلم دور کند
می ترسم..
من صبورم اما..
آه ..اين بغض گران ..این دل تنگ ![]()
صبر نمی داند چيست !!
![]()
![]()

سلام