تا بال به بال عشق بستی           تا هست جهان همیشه هستی

دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی

دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی

شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی

درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی

از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی

دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی

بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی

دلم ز غربت شبهای نم زده ، تنگ است

دریغ ، هرچه بر این شیشه می خورد ، سنگ است

در این هوای مه آلود و بغض و تنهایی

چگونه خنده برآرد ، دلی که دلتنگ است

تنیده پیله ی دل را غمی به وسعت یار

دلم چو شاپرکی اسیر در سنگ است

شبی ز کلبه ی محزون دل نما گذری

ببین که نغمه ی تارم هنوز بی رنگ است

تمام فاصله ها را ، ز پیش رو بردار

شراب وصل بیاور که فاصله ننگ است

خدای من!

خواندمت، پاسخم گفتی؛

از تو خواستم، عطایم کردی؛


به سوی تو آمدم، آغوش رحمت گشودی؛


به تو تکیه کردم، نجاتم دادی؛


به تو پناه آوردم، کفایتم کردی؛


خدایا!


از خیمه‌گاه رحمتت بیرونمان نکن.


از آستان مهرت نومیدمان مساز.


آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مکشان.


از درگاه خویشت ما را مران.


( فرازی از دعای زیبای عرفه )

نم نم باران كم است ای آسمان فریاد كن
قامت پیچك خمیده است آسمان بیداد كن

ریشه ها در قعرخاك و سایه ها روی زمین
آسمان این سایه ها را از قفس آزاد كن

دست خورشیدی اگر بر قامت پیچك زدی
شاپركها را فقط با نور ماهت یاد كن

شیشه ی عمر شقایق از دلش محكمتر است
اندكی هم این نصیحت را به گوش باد كن

بغض نیلوفر فقط با گریه ات وا می شود
آسمان همت كن و نیلوفری را شاد كن

 (فاطمه خراسانی طاهری)

 

چه لحظه ها که نشستم در امتداد خودم

چه دردها که کشیدم از اعتماد خودم

چه روزها که به دنبال سایه ام بودم

همانکه نیست همیشه در امتداد خودم

چه طرح ها که کشیدم به روی بوم غزل

ز بازتاب نگاه تو با  مداد خودم

اگر به مکتب چشم تو معتقد ماندم

هزار طعنه شنیدم از اعتقاد خودم

به نخ کشیده ام امشب سیاه چشم تو را

و سوخت دار و ندارم از اعتیاد خودم

چه زود میروم اما به سمت تنهایی

چه دیر میرسم اما خودم به داد خودم

دگر به یاد ندارد مرا کسی جز خود

و میروم پس از این لحظه ها ز یاد خودم

 

 

کسی ما را نمی پرسد

کسی تنهایی ما را نمی گرید

دلم در حسرت یک دست

دلم در حسرت یک دوست

دلم در حسرت یک بی ریای مهربان مانده است

کدامین یار ما را می برد

تا انتهای باغ بارانی

کدامین آشنا آیا

به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند ما را

و اما با توام

ای آنکه بی من

مثل من

تنهای تنهایی

تو که حتی شبی را هم

به خواب من نمی آیی

تو حتی روزهای تلخ نامردی

نگاهت

التیام دستهایت را

دریغ از ما نمی کردی

من امشب از تمام خاطراتم

با تو خواهم گفت

من امشب با تمام کودکی هایم

برایت اشک خواهم ریخت

من امشب دفتر تقویم عمرم را

به دست عاصی دریای نا آرام خواهم داد

همان دریا که می گفتی

تو را در من تجلی می کند

ای دوست !

همان دریا که بغض شکوه هایم

در گلوی موج خیزش زخم بر می داشت

و اما با تو ام

ای آنکه بی من مثل من

تنهای تنهایی

کدامین یار ما را می برد

تا انتهای باغ بارانی . .