اردیبهشت






آموخته ام که

با پول می‌شود خانه خرید ولی آشیانه نه

رختخواب خرید ولی خواب نه

ساعت خرید ولی زمان نه

می‌توان مقام خرید ولی احترام نه

می‌توان کتاب خرید ولی دانش نه

دارو خرید ولی سلامتی نه

خانه خرید ولی زندگی نه

و بالاخره، می‌توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

آموخته‌ام …

که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می‌کند

کسی است که به من می‌گوید:

تو مرا شاد کردی

آموخته‌ام …

که مهربان بودن، بسیار مهم‌تر از درست بودن است

آموخته‌ام …

که هرگز نباید به هدیه‌ای از طرف کودکی، نه گفت

آموخته‌ام …

که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم

دعا کنم

آموخته‌ام …

که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد،

همه ما احتیاج به دوستی داریم

که لحظه‌ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

آموخته‌ام …

که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می‌خواهد،

فقط دستی است برای گرفتن دست او،

و قلبی است برای فهمیدن وی

آموخته‌ام …

که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی،

شگفت‌انگیزترین چیز در بزرگسالی است

آموخته ام …

که زندگی مثل یک دستمال لوله‌ای است،

هر چه به انتهایش نزدیک‌تر می‌شویم سریع‌تر حرکت می‌کند

آموخته‌ام …

که پول شخصیت نمی‌خرد

آموخته‌ام …

که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می‌کند

آموخته‌ام …

که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد

که من بیندیشم می‌توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم

آموخته‌ام …

که چشم‌پوشی از حقایق، آن‌ها را تغییر نمی‌‌دهد

آموخته‌ام …

که این عشق است که زخم‌ها را شفا می‌دهد نه زمان

آموخته‌ام …

که وقتی با کسی روبرو می‌شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد

آموخته‌ام …

که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته‌ام …

که زندگی دشوار است، اما من از او سخت‌ترم

آموخته‌ام …

که فرصت‌ها هیچ‌گاه از بین نمی‌روند،

بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته‌ام …

که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم

دوستش دارم

که لبخند ارزان‌ترین راهی است که می‌شود با آن، نگاه را وسعت داد.

“”چارلی چاپلین”"

آموخته‌ام


بهترين اشخاص كســــــاني هستند كه اگر آنهــــــــا را تعريف كرديد

                     خجل شوند و اگر آنها را بد گفتيد سكوت كنند


کسی دیگر نمی کوبد در این خانمه متروک ویران را
کسی دیگر نمیپرسد چرا تنهای تنهایم
و من چون شمع میسوزم
ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند
ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم
درون کلبه خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
ومن دریای پراشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمیپرسد
ومن جون تک درخت زرد پاییزم
که هردم بانسیمی میشود برگی جدا از او
ودیگر هیچ چیز از من نمیماند


اگر دروغ رنگ داشت

هر روز ،شاید ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست

و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود...

*************************************************

اگر کینه نبود

قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند

*************************************************

اگر خداوند یک روز آرزوی انسان را براورده میکرد

من بی گمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم

و تو نیز هرگز ندیدن مرا

آنگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت...

*************************************************

سخاوت در زیاد دادن نیست، در به موقع دادن است

لابرویر

*************************************************

برای کشتی ای که عازم هیچ بندری نیست، باد موافق معنا ندارد

میشل دومنتی

*************************************************

موانع چیزهای وحشتناکی هستند که هرگاه

شما چشم هایتان را از هدف دور نگاه می داریدآن ها را می بینید.

هامیلتون مابی

*************************************************

به یاد داشته باش که امروز طلوع دیگری ندارد

دانته

*************************************************

انسانهاي شجاع فرصت می آفرینند

ترسوها و ضعفا منتظر فرصت می نشینند

گوته

*************************************************

زیباترین منش آدمی محبت اوست

پس محبت کنید، چه به دوست، چه به دشمن

که دوست را بزرگ کند و دشمن را دوست . . .

(کورش کبیر)


وقتی با خدا گل یا پوچ بازی میکنی ، نترس !

تو برنده ای ، چون خدا همیشه دو دستش پُره

*************************************************

مالکیت آسمان را به نام کسانی نوشته اند که به زمین دل نبسته اند.

*************************************************

خدایا ، کمک کن دیرتر برنجم ، زودتر ببخشم ،

کمتر قضاوت کنم و بیشتر فرصت دهم.

*************************************************

در روزگاری که لبخند آدمها بخاطر شکست توست ، برخیز تا بگریند

 "کوروش کبیر"

*************************************************

هیچ دانی پوشش چتر سیاه شب ز چیست؟

چادری بر روی اعمال گناه روز ماست

*************************************************

به دنبال واژه مباش...

کلمات فریبمان می دهند...

وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش برود ،

فاتحه کلمات را باید خواند...

*************************************************

همیشه رو به خورشید باش تا سایه های نامیدی از تو عقب تر باشند.

*************************************************

انسان ها دو دسته اند:

آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در روشنایی

*************************************************

با چتر باشم یا بدون چتر فرقی نمی کند

" بی دوست خیس بارانم "

*************************************************

رویاهایت را برآورده کند ....

آنکه آسمانی را می گریاند تا گلی را بخنداند.


دانی که چرا خدا داده به تو دو دست؟                                   من معتقدم اندر آن سری هست


یک   دست به  کار    خویش   پردازی                                    با دست دگر ز دیگران گیری دست


خداوندا نمی دانم در این دنیای وانفسا كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده. پناهم ده .امیدم خداوندا . كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم. همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.

چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم

به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟ خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست


همه ميپرسند :
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
*به تو مي انديشم*
اي سراپا همه خوبي
*تك و تنها به تو مي انديشم*
همه وقت
همه جا
من به ر حال كه باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
*تو بمان با من تنها تو بمان*
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است

*آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش*

آنکه مست آمدو دستی به دل ما زدو رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زدو رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

طعنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت!

بسيار نادر هستند کلماتي که ارزششان بيشتر از سکوت باشد



نمي خواهم بميرم

نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟

كجا بايد صدا سر داد ؟

                 در زير كدامين آسمان ،

                            روي كدامين كوه ؟

كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه

كه از افلاك عالم بگذرد  پژواك اين فرياد !

كجا بايد صدا سر داد ؟

 

 

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمين كر ، آسمان كور است

نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟

 

 

اگر زشت و اگر زيبا

اگر دون و اگر والا

من اين دنياي فاني را

هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم .

 

 

 

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست

وجودم گرچه  گردآلود سختي هاست

 

 

نمي خواهم از اين جا دست بردارم  !

تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين بسته است .

دلم با صد هزاران رشته ، با اين خلق

                            با اين مهر ، با اين ماه

                            با اين خاك با اين آب ...

                                                     پيوسته است .

 

 

مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست

توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست

هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست .

 

 

جهان بيمار و رنجور است .

دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست

اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است .

 

 

نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم ، بيفروزم

 

 

خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم

چه فردائي ، چه دنيائي !

              جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است ...

 

 

 

 

نمي خواهم بميرم ، اي خدا  !

                             اي آسمان  !

                                     اي شب  !

نمي خواهم

             نمي خواهم

                          نمي خواهم

                                     مگر زور است ؟


بیا در کوچه باغ شهر احساس
شکست لاله را جدی بگیریم
اگر نیلوفری دیدیم زخمی
 برای قلب پر دردش بمیریم 

بیا در کوچه های تنگ غربت
برای هر غریبی سایه باشیم
بیا هر شب کنار نور یک شمع
به فکر پیچک همسایه باشیم
بیا ما نیز مثل روح باران
به روی یک رز تنها بباریم
بیا در باغ بی روح دلی سرد
کمی رویا ی نیلوفر بککاریم
بیا در یک شب آرام و مهتاب
کمی هم صحبت یک یاس باشیم
اگر صد بار قلبی را
شکستیم
بیا یک بار با احساس باشیم
بیا به احترام قصه عشق
به قدر شبنمی مجنون بمانیم
بیا گه گاه از روی محبت
کمی از درد لیلی بخوانیم
بیا از جنگل سبز صداقت
زمانی یک گل لادن بچینیم
 کنار پنجره تنها و بی تاب
طلوع آرزوها را ببینیم
بیا یک شب به این
اندیشه باشیم
چرا این آبی زیبا کبود است
 شبی که بینوا می سوخت از تب
کنار او افق شاید نبوده ست
بیا یک شب برای قلبهامان
ز نور عاطفه قابی بسازیم
برای آسمان این دل پاک
بیا یک بار مهتابی بسازیم
بیا تا رنگ اقیانوس آبیست
برای موج ها دیوانه باشیم
کنار هر
دلی یک شمع سرخست
بیا به حرمتش پروانه باشیم
بیا با دستی از جنس سپیده
زلال اشک از چشمی بشوییم
بیا راز غم پروانه ها را
به موج آبی دریا بگوییم
بیا لای افق های طلایی
بدنبال دل ماهی بگردیم
بیا از قلبمان روزی بپرسیم
که تا حالا در این دنیا چه کردیم
بیا یک شب به این اندیشه باشیم
به فکر درد دلهای شکسته
به فکر سیل بی پیایان اشکی
که روی چشم یک کودک نشسته
به فکر سیل بی پایان اشکی
که ر.ی چشم یک کودک نشسته
به فکر اینکه باید تا سحرگاه
برای پیوند یک شب دعا کند
ز ژرفای نگاه یک گل سرخ
زمانی مرغ آمین را صدا
کرد
به او یک قلب صاف و بی ریا داد
که در آن موجی از آه و تمناست
پر از احساس سرخ لاله بودن
پر از اندوه دلهای شکیباست
بیا در خلوت افسانه هامان
برای یک کبوتر دانه باشیم
اگر روزی پرستو بی پناهست
برای بالهایش لانه باشیم
بیا با یک نگاه آسمانی
ز درد یک
ستاره کم نماییم
 بیا روزی فضای شهرمان را
 پر از آرامش شبنم نماییم
بیا با بر گ های گل سرخ
به درد زنبقی مرهم گذاریم
اگر دل را طلب کردند از تو
مبادا که بگویی ما نداریم
بیا در لحظه های بی قراری
به یاد غصه مجنون بخوابیم
بیا دلهای عاشق را بگردیم
 که شاید ردی از قلبش بیا بیم
بیا در ساحل نمناک بودن
برای لحظه ای یکرنگ باشیم
بیا تا مثل شب بوهای عاشق
شبی هم ما کمی دلتنگ باشیم
کنار دفتر نقاشی دل
گلی از انتظار سرخ رویید
و باران قطره های آبیش را
 به روی حجم احساس پاشید
اگر چه قصه دل ها درازست
بیا به آرزو عادت نماییم
بیا با آسمان پیمان ببندیم
 که تا او هست ما هم با وفاییم
بیا در لحظه سرخ نیایش
چو روح اشک پاک و ساده باشیم
بیا هر وقت باران باز بارید
برای گل شدن آماده باشیم


 



 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی 

 با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

 

گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا؟

 تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید

 

گفتمش نامردُمان این زمان را نقش کن

عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید

 

گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم 

 راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید

 

گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش

عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید

 

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

 در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید

 

گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش

فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید

 

گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم

گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشید

 

گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق 

 عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشید

 

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع) 

 گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید...

 


از همان روزی که دست حضرت "قابیل"

گشت آلوده به خون حضرت "هابیل"

از همان روزی که فرزندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید،

آدمیت مرد،گرچه آدم زنده بود!

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند.

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند.

آدمیت مرده بود! بعد ، دنیا هی پُر از آدم شد و این آسیاب،

گشت و گشت ، قرن ها از مرگ آدم هم گذشت.

ای دریغ، آدمیت بر نگشت!

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است!

من که از پژمردن یک شاخه گل،

از نگاه ساکت یک کودک بیمار ،از فغان یک قناری در قفس ،

از غم یک مرد در زنجیر، حتی قاتلی بر دار ،

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام ، زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست ،

مرگ او را از کجا باور کنم؟

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست.

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نَرُست .

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست!

در کویری سوت و کور، درمیان مردمی با این مصیبتها صبور،

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق ،

گفتگو از مرگ انسانیت است....!!!

                                                                 ಜ  فریدون مشیری


از خدا پرسیدم : خدایا چه طور میتوان بهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز.

شک هایت را باور نکن و هیچ گاه به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چه طور زندگی کنید.

مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی !

حتی برای یک نفر.

مهم نیست شیر باشی یا آهو ، مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی .

کوچک باش و عاشق ...! که عشق میداند آئین بزرگ کردنت را .

بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه ی خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است ، نه به نقطه ی پایان رسیدن .

فرقی نمیکند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران ...

 

.


رميده

  

نمی دانم چه می خواهم خدايا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جويد نگاه خسته من

چرا افسرده است اين قلب پرسوز

  

ز جمع آشنايان می گريزم

به كنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگی ها

به بيمار دل خود می دهم گوش

  

گريزانم از اين مردم كه با من

بظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دوصد پيرايه بستند

 

از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند

برويم چون گلی خوشبو شكفتند

ولی آن دم كه در خلوت نشستند

مرا ديوانه ای بدنام گفتند

  

دل من، ای دل ديوانه من

كه می سوزی ازين بيگانگی ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد

خدارا، بس كن اين ديوانگی ها


خاطرات

باز در چهره خاموش خيال

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسه هستی سوزت

 

باز من ماندم و يك مشت هوس

باز من ماندم و يك مشت اميد

ياد آن پرتو سوزنده عشق

كه ز چشمت به دل من تابيد

 

باز در خلوت من دست خيال

صورت شاد ترا نقش نمود

بر لبانت هوس مستی ريخت

در نگاهت عطش توفان بود

 

ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت

دل من با دلت افسانه عشق

چشم من ديد در آن چشم سياه

نگهی تشنه و ديوانه عشق

 

ياد آن بوسه كه هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

ياد آن خنده بيرنگ و خموش

كه سراپای وجودم را سوخت

 

رفتی و در دل من ماند بجای

عشقی آلوده به نوميدی و درد

نگهی گمشده در پرده اشك

حسرتی يخ زده در خنده سرد

 

آه اگر باز بسويم آئی

ديگر از كف ندهم آسانت

ترسم اين شعله سوزنده عشق

آخر آتش فكند برجانت


پائيز

 

از چهره طبيعت افسونكار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم

اين جلوه های حسرت و ماتم را

 

پائيز، ای مسافر خاك آلود

در دامنت چه چيز نهان داری

جز برگ های مرده و خشكيده

ديگر چه ثروتی به جهان داری؟

 

جز غم چه می دهد به دل شاعر

سنگين غروب تيره و خاموشت؟

جز سردی و ملال چه می بخشد

بر جان دردمند من آغوشت؟

 

در دامن سكوت غم افزايت

اندوه خفته می دهد آزارم

آن آرزوی گمشده می رقصد

در پرده های مبهم پندارم

 

پائيز، ای سرود خيال انگيز

پائيز، ای ترانه محنت بار

پائيز، ای تبسم افسرده

بر چهره طبيعت افسونكار

 


عصيان

 

به لب هايم مزن قفل خموشی

كه در دل قصه ئی ناگفته دارم

ز پايم باز كن بند گران را

كزين سودا دلی آشفته دارم

 

بيا ای مرد، ای موجود خودخواه

بيا بگشای درهای قفس را

اگر عمری به زندانم كشيدی

رها كن ديگرم اين يك نفس را

 

منم آن مرغ، آن مرغی كه ديريست

به سر انديشه پرواز دارم

سرودم ناله شد در سينه تنگ

به حسرت ها سر آمد روزگارم

 

بلب هايم مزن قفل خموشی

كه من بايد بگويم راز خود را

به گوش مردم عالم رسانم

طنين آتشين آواز خود را

 

بيا بگشای در تا پر گشايم

بسوی آسمان روشن شعر

اگر بگذاريم پرواز كردن

گلی خواهم شدن در گلشن شعر

 

لبم با بوسه شيرينش از تو

تنم با بوي عطر آگينش از تو

نگاهم با شررهای نهانش

دلم با ناله خونينش از تو

 

ولی ای مرد، ای موجود خودخواه

مگو ننگ است اين شعر تو ننگ است

بر آن شوريده حالان هيچ دانی

فضای اين قفس تنگ است، تنگ است

 

مگو شعر تو سر تا پا گنه بود

از اين ننگ و گنه پيمانه ای ده

بهشت و حور و آب كوثر از تو

مرا در قعر دوزخ خانه ای ده

 

كتابی، خلوتی، شعری، سكوتی

مرا مستی و سكر زندگانيست

چه غم گر در بهشتی ره ندارم

كه در قلبم بهشتی جاودانی است

 

شبانگاهان كه مه می رقصد آرام

ميان آسمان گنگ و خاموش

تو در خوابی و من مست هوس ها

تن مهتاب را گيرم در آغوش

 

نسيم از من هزاران بوسه بگرفت

هزاران بوسه بخشيدم به خورشيد

در آن زندان كه زندانبان تو بودی

شبی بنيادم از يك بوسه لرزيد

 

بدور افكن حديث نام، ای مرد

كه ننگم لذتی مستانه داده

مرا می بخشد آن پروردگاری

كه شاعر را، دلی ديوانه داده

 

بيا بگشای در، تا پرگشايم

بسوی آسمان روشن شعر

اگر بگذاريم پرواز كردن

گلی خواهم شدن در گلشن شعر

 

 

 

                                                      ಜ