شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت
لیک شعری نسرود
نه که معشوقه نداشت
نه که سرگشته نبود
سالها بود دگر کوچه ی مهتاب خیابان شده بود!!!

زندگی شاید
شعر پدرم بود که خواند
چای مادر که مرا گرم نمود
نان خواهر که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندیست که دریغش کردیم
زندگی زمزمه ی پاک حیات است میان دو سکوت
زندگی خاطره ی آمدن و رفتن ماست
لحظه ی آمدن و رفتن ما تنهایست
من دلم می خواهد قدر این خاطره را دریابیم ......

روزگارم سرد است
مثل پاییزم
آسمانی دارم که درآن سرخ به اندازه ی دل خونین است
و اتاقی که درآن پنجره ها خاموشند
نیست نوری که تلنگر بزندبر شیشه
زندگی درگذر است و هوا رنگ به رنگ
هر کجا می نگرم گل حسرت ز زمین می روید
دلم ازسنگینی این کوه به تنگ آمده است
و هم از غربت این ماه
خوش به حال سهراب :
سیب را می فهمید وازه ها را می شست
چترها را می بست زیر باران می رفت ...............

یا اباصالح مددی مولا..............یا اباصالح مددی مولا................