ایران

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

      

صبر خدا

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم، همان یک لحظه ی اول،

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،

جهان را با همه زیبایی و زشتی،

به روی یکدیگر،ویرانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

که در همسایه ی صد ها گرسنه،

چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،

نخستین نعره ی مستانه را خاموش ان دم،

بر لب، پیمانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

که می دیدم یکی عریان و لرزان،

دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین،

زمین و اسمان را،

واژگون مستانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

نه طاعت می پذیرفتم،

نه گوش از بهر استغفار این بیداد گر ها تیز کرده،

پاره پاره در کف زاهد نمایان

سبحه صد دانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان،

هزاران لیلی نازافرین را کو به کو،

اواره و دیوانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،

سراپای وجود بی وفا معشوق را،

پروانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

به عرش کبریایی،با همه صبر خدایی،

تا که می دیدم عزیز نا بجایی،

ناز بر یک ناروا گردیده،خواری می فروشد،

گردش این چرخ را

وارونه، بی صبرانه می کردم.

 

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

که می دیدم عارف و عامی،

ز برق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش،

بجز اندیشه ی عشق و وفا، معدوم هر فکری،

در این دنیای پر افسانه می کردم.

 

 

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او باشم،

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و

تاب تماشای زشتکاری های این مخلوق را دارد!

وگرنه من به جای او چون بودم،

یک نفس کی عادلانه سازشی،

با جاهل و فرزانه می کردم.

 

 

عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد!

وه چه سبزم امروز،

وچه سان پر اميد،

و چه اندازه دلم ميخواهد

بنگارم به خط خوش

جمله اي ،شعري، حرفي،يا هر آن كو به دلم رنگ اميدي بخشد

ونشان باشدم از وجد و سرور .

وه چه سان خوشحالم

و چه اندازه دلم ميخواهد ،

كه به فرياد بلندي همگان نيز بدانند كه من ، خوشحالم

و چه ميجوشد عشق ،از سرا چشمه قلبم

و چه ميخيزد نور، از سراپرده ذهنم

ياد آن عشق قديم ،ياد آن شور عظيم ،

ياد آن يار عزيز،

كو زماني بگذشت از دل من ،

و كنون باز مرا لايق يافت،

وكنون باز مرا عاشق ديد

و چرا شور نباشد؟ وچرا وجد نيايد؟

كه من از عشق چنان لبريزم.

و چه خوشبختم من ،

كه دگر باره دلم از كف شد،

كه دگر بار، دلم لايق شد،

و دگر بار،

دلم عاشق شد.....

گرگ ها خوب بدانند که در این ایل غریب....

گر پدر مرد... تفنگ پدری هست هنوز....

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند...

توی گهواره ی چوبی.... پسری هست هنوز...

آب اگر نیست نترسید که در قافله مان..

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

 غمخورك پرنده اي است
که در کنار دریا زندگی میکند وگفته
میشود که هیچ گاه آب نمی نوشد
شاید از اندوه این که مبادا دریا پایان پذیرد

                                                معبودا

مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه و راضی کن

تا کوچکی چیزهایی که ندارم، آرامشم را بر هم نزنند

رسم زمونه

عجب رسمیه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
 میرن آدما‚ از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا می مونه
کجاست اون کوچه ‚ چی شد اون خونه
 آدماش کجان خدا می دونه
بوته ی یاس باباجون هنوز
 گوشه ی باغچه توی گلدون
عطرش پیچیده تا هفت تا خونه
 خودش کجاهاست خدا می دونه
 میرن آدما ‚ از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا می مونه
تسبیح و مهر بی بی جون هنوز
گوشه ی طاقچه توی ایوونه
 خودش کجاهاست خدا می دونه
 خودش کجاهاست خدا می دونه
میرن آدما از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا می مونه
پرسید زیر لب یکی با حسرت
پرسید زیر لب یکی با حسرت
 از ماها بعد ها چه یادگاری
 می خواد بمونه خدا می دونه
 میرن آدما از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا می مونه
 میرن آدما از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا می مونه

نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل

چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من

 

ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سینه نزدیک

به مـــن هر آنکـه نزدیک، ازو جــــــدا، جــــدا من

 

نه چشــــم دل به ســـــویی، نه باده در سبویی

که تــــر کـــــنم گـلـــــــویی، به یاد آشنــــــا من

 

ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در آسمـــــان ابــــری

دلــــــم گرفته ای دوست، هـــــوای گریــه با من


 

نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل

چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهــــا، رهـــا من



سیمین بهبهانی

عشق يعنی با غم الفت داشتن

سوختن با درد نسبت داشتن

عشق دريک جمله يعنی انتظار

انتظار روز رجـــعت داشتن

عشق يعنی مستی و ديوانگی

عشق يعنی در جهان بيگانگی

عشق يعنی شب نخفتن تا سحر

عشق يعنی سجده ها با چشمان تر

عشق يعني سر به در آويختن

عشق يعنی اشک حسرت ريختن

عشق يعنی در جهان رسوا شدن

عشق يعنی مست و بی پروا شدن

عشق يعنی سوختن يا ساختــن

عشق يعنی زندگی را باختن

عشق يعنی انتـــظار و انتـــظار

عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

عشق يعنی ديـده بر در دوختـن

عشق يعنی در فراقش سوختن

عشق يعنی لحظه های التهاب

عشق يعنی لحظه های ناب ناب

عشق يعنی با پرستو پر زدن

عشق يعنی آب بر آذر زدن

عشق يعنی سوز نی آه شبان

عشق يعنی معنی رنگين کمان

عشق يعنی با گلي گفتن سخن

عشق يعنی خون لاله بر چمن

عشق يعنی شعله بر خرمن زدن

عشق يعنی رسم و دل برهم زدن

عشق يعنی يک تيمم يک نماز

عشق يعنی عالمی راز و نياز

عشق يعنی چون محمد پا به راه

عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه

عشق يعنی بيستون کندن به دست

عشق يعنی زاهد اما بت پرست

عشق يعنی همچو من شيدا شدن

عشق يعنی قلــه و دريا شدن

عشق يعنی يک شقايق غرق خون

عشق يعنی درد ومحنت دردرون

عشق يعنی يک تبلور يک سرود

عشق يعنی يک سلام و يک درود

عشق يعنی جام لبريز از شراب

عشق يعنی تشنگی يعنی سراب

عشق يعنی حسرت شبهای گرم

عشق يعنی ياد يک رويای نرم

عشق يعنی غرقه گشتن در سراب

عشق يعنی حلقه های بی حساب

عشق يعنی تا ابد بی سرنوشت

عشق يعنی آخــرخط بهـشــت

عشق يعنی گم شدن در لحظه ها

عشق يعنی آبـی بی انتـــها

عشق يعنی زرد تنها و غريب

عشق يعنی سرخی ظاهر فريب

عشق يعنی تکيه بر بازوی باد

عشق يعنی حسرتت پاينده باد

عشق يعنی هرزمان تنها شنيدن نام او

عشق يعنی هرچه گفتن هرچه کردن

دوستی

 
 
 
دل من دیر زمانی است که می پندارد :

« دوستی » نیز گلی است ؛

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را

- دانسته-

بیازارد !

در زمینی که ضمیر من و توست ،

از نخستین دیدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هایی است که می افشانیم .

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است

گر بدانگونه که بایست به بار آید ،

زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت .

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد .

رنج می باید برد .

دوست می باید داشت !

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند :

- شادی روی تو !

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

عطر افشان

گلباران باد .
                                                                                                   حمید مصدق.............
........................................
چای دم کن خسته ام از تلخی نسکافه ها

چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است!..................
...................
خواجه عبدالله انصاری فرمود:

بدانکه، نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است

و روزه فزون داشتن، صرفه نان است

و حج نمودن، تماشای جهان است.

اما نان دادن، کار مردان است.................................
...........................
با بدان کم نشین که صحبت بد              گرچه پاکی تورا پلید کند

آفتابی بدین بزرگی را                           تکه ای ابر ناپدید کند

.....................................................................................

پیری آن نیست که بر سر بزند مویی سفید            هر جوانی که به دلش عشق نباشد، پیر است

................................................................

 

حال من دست خودم نیست .دیگه آروم نمی گيرم

دلم از کسی‌ گرفته که می‌خوام براش بمیرم

***************************

باز سرنوشت و انتهای آشنایی

باز لحظه‌ های غم‌ انگیز جدایی

*******************

از لحظه‌ های ناگزیر دل‌ بریدن

بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن

*********************

ای دنیای تو موندم ، مثل عاشق های عالم

تا منو ببخشی آخر ، تا دلت بسوزه کم کم

****************************

مثل آینه رو به رومه ، حس با تو بودن من

دارم از دست تو میرم ، عاشقی کن ، منو نشکن

************************************

باز سرنوشت و انتهای آشنایی

باز لحظه‌ های غم‌ انگیز جدایی

********************

باز لحظه‌ های ناگزیر دل‌ بریدن

بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن (نرسیدن)


...............................................................
 
 
 
 
 
 
 


با همه ی بی سر و سامانی ام


باز به دنبال پریشانی ام


طاقت فرسودگی ام هیچ نیست


در پی ویران شدنی آنی ام


دلخوش گرمای کسی نیستم


آمده ام تا تو بسوزانی ام!


آمده ام با عطش سال ها


تا تو کمی عشق بنوشانی ام


ماهی برگشته ز دریا شدم..


تا که بگیری و بمیرانی ام..!


خوب ترین حادثه می دانمت!


خوب ترین حادثه می دانی ام؟


حرف بزن! ابر مرا باز کن


دیر زمانی است که بارانی ام


حرف بزن، حرف بزن، سال هاست


تشنه ی یک صحبت طولانی ام


ها به کجا میکشی ام خوب من ؟


ها نکشانی به پشیمانی ام...!!


.................................................................

 

وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست

 

 

خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است

 

 

 

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جان فرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم

 

 

من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ

.................................................................

 


واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند

                            چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند

مشکـلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

                            توبـه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنـند

گوییا باور نـمی‌دارند روز داوری

                            کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنـند

یا رب این نودولتان را با خر خودشان نـشان

                            کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنـند

ای گدای خانقـه برجه کـه در دیر مـغان

                            می‌دهـند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنند

حسن بی‌پایان او چندان که عاشق می‌کشد

                            زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می‌کنند

بر در میخانه عشق ای ملک تسـبیح گوی

                            کاندر آن جا طینت آدم مخـمر می‌کـنـند

صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت

                            قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند
................................................................................

خسته ام از آرزوها ،

آرزوهاي شعاري شوق پرواز مجازي ،

بالهاي استعاري لحظه هاي کاغذي را،

روز و شب تکرار کردن خاطرات بايگاني،

زندگي هاي اداري آفتاب زرد و غمگين ،

پله هاي رو به پايين سقفهاي سرد و سنگين ،

آسمانهاي اجاري با نگاهي سر شکسته،

چشمهايي پينه بسته خسته از درهاي بسته،

خسته از چشم انتظاري صندلي هاي خميده،

ميزهاي صف کشيده خنده هاي لب پريده ،

گريه هاي اختياري عصر جدول هاي خالي،

پارک هاي اين حوالي پرسه هاي بي خيالي،

نيمکت هاي خماري رو نوشت روزها را،

روي هم سنجاق کردم: شنبه هاي بي پناهي ،

جمعه هاي بي قراري عاقبت پرونده ام را،

با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزي ،

باد خواهد برد باري روي ميز خالي من،

صفحه ي باز حوادث در ستون تسليتها ،

نامي از ما يادگاري...................................

................................................................

باز باران

 با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

 

من به پشت شيشه تنها

ايستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

 

شاد و خرم

يک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند اين سو و آن سو

 

می خورد بر شيشه و در

مشت و سيلی

آسمان امروز ديگر

نيست نيلی

 

يادم آرد روز باران

 گردش يک روز ديرين

خوب و شيرين

توی جنگل های گيلان:

 

کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

 

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

 

آسمان آبی چو دريا

يک دو ابر اينجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

 

بوی جنگل تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زيبا پرنده

 

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمايان

چتر نيلوفر درخشان

آفتابی

 

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشيده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا

 

رودخانه

با دوصد زيبا ترانه

زير پاهای درختان

چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

 

چشمه ها چون شيشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آنها سنگ ريزه

سرخ و سبز و زرد و آبی

 

با دوپای کودکانه

می پريدم همچو آهو

می دويدم از سر جو

دور می گشتم زخانه

 

می پراندم سنگ ريزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم کرده خاله

 

می کشانيدم به پايين

شاخه های بيدمشکی

دست من می گشت رنگين

از تمشک سرخ و وحشی

 

می شنيدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

راز های زندگانی

 

هرچه می ديدم در آنجا

بود دلکش ، بود زيبا

شاد بودم

می سرودم :

 

" روز ! ای روز دلارا !

داده ات خورشيد رخشان

اين چنين رخسار زيبا

ورنه بودی زشت و بی جان !

 

" اين درختان

با همه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان !

 

" روز ! ای روز دلارا !

گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد

ای درخت سبز و زيبا

هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "

 

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره

آسمان گرديده تيره

بسته شد رخساره خورشيد رخشان

ريخت باران ، ريخت باران

 

جنگل از باد گريزان

چرخ ها می زد چو دريا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

 

برق چون شمشير بران

پاره می کرد ابرها را

تندر ديوانه غران

مشت می زد ابرها را

 

 روی برکه مرغ آبی

از ميانه ، از کناره

با شتابی

چرخ می زد بی شماره

 

گيسوی سيمين مه را

شانه می زد دست باران

باد ها با فوت خوانا

می نمودندش پريشان

 

سبزه در زير درختان

رفته رفته گشت دريا

توی اين دريای جوشان

جنگل وارونه پيدا 

 

بس دلارا بود جنگل

به ! چه زيبا بود جنگل

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه ، بس ترانه

 

بس گوارا بود باران

وه! چه زيبا بود باران 

می شنيدم اندر اين گوهرفشانی

رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

 

" بشنو از من کودک من

پيش چشم مرد فردا

زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -

هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! "

 

 

 

 


خداوندا نمي دانم
در اين دنياي وانفسا
كدامين تكيه گه را تكيه گاه خويشتن سازم
نميدانم
نمي دانم خداوندا.
در اين وادي كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جاي خوش دارد.
كدامين حالت و حال و دل عالم نصيب خويشتن سازم
نمي دانم خداوندا
به جان لاله هاي پاك و والايت نمي دانم
دگر سيرم خداوندا.
دگر گيجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
اميدم خداوندا .
كه ديگر نا اميدم من و ميدانم كه نوميدي ز درگاهت گناهي بس ستمبار است و ليكن من نميدانم
دگر پايان پايانم.
هميشه بغض پنهاني گلويم را حسابي در نظر دارد و مي دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بي جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمي گويم؟
چرا با من نمي گويند ياران رمز رهگشايي را؟
همه ياران به فكر خويش و در خويشند. گهي پشت و گهي پيشند
ولي در انزواي اين دل تنها . چرا ياري ندارم من . كه دردم را فرو ريزد
دگر هنگامه ي تركيدن اين درد پنهان است
خداوندا نمي دانم
نمي دانم
و نتوانم به كــس گويم
فقط مي سوزم و مي سازم و با درد پنهاني بسي من خون دل دارم. دلي بي آب و گل دارم
به پو چي ها رسيدم من
به بي دردي رسيدم من
به اين دوران نامردي رسيدم من
نميدانم
نمي گويم
نمي جويم نمي پرسم
نمي گويند
نمي جوند
جوابي را نمي دانم
سوالي را نمي پرسند و از غمها نمي گويند
چرا من غرق در هيچم؟
چرا بيگانه از خويشم؟
خداوندا رهايي ده
كللام آشنايي ده
خدايا آشنايم ده
خداوندا پناهم ده
اميدم ده
خدايا يا بتركان اين غم دل را
و يا در هم شكن اين سد راهم را
كه ديگر خسته از خويشم
كه ديگر بي پس و پيشم
فقط از ترس تنهايي
هر از گاهي چو درويشم
و صوتي زير لب دارم
وبا خود مي كنم نجواي پنهاني
كه شايد گيرم آرامش
ولي آن هم علاجي نيست
و درمانم فقط درمان بي درديست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نيازي جاودانش هست


تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی

و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم

تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان

و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف

و من در آرزوی قطره های پاک بارانم

نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته

به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار

و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم

و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم

تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر

و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم

بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من

ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم

شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم

هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد

و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم

تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد

و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم

تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت

و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم

تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد

و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم

شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده

و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم

تمام آرزوهایم زمانی سبز می گردد

که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم

غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست

و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم

به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست

قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد

دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم


سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن!