به روزها دل مبند , روزها به فصل که میرسند رنگ عوض میکنند " با شب بمان , شب همیشه یک رنگ است... ( دکتر علی شریعتی ) 

من گمان می کردم رفتنت ممکن  نیست
رفتنت ممکن شد باورش ممکن نیست
تو نمی دانی نه...
که چه حسی دارد خلاء جای تو را حس کردن
و این درد همه جان مرا می کاهد
تو نمی دانی نه.....

بهاربهار

بهار بهار 
صدا همون صدا بود 
صداي شاخه ها و ريشه ها بود 
بهار بهار 
چه اسم آشنايي 
صدات مياد ... اما خودت كجايي 
وابكنيم پنجره ها رو يا نه 
تازه كنيم خاطره ها رو يا نه
بهار اومد لباس نو تنم كرد 
تازه تر از فصل شكفتنم كرد 
بهار اومد با يه بغل جوونه 
عيد آورد از تو كوچه تو خونه 
حياط ما يه غربيل 
باغچه ما يه گلدون 
خونه ما هميشه 
منتظر يه مهمون 
بهار اومد لباس نو تنم كرد
تازه تر از فصل شكفتنم كرد 
بهار بهار يه مهمون قديمي 
يه آشناي ساده و صميمي
يه آشنا كه مثل قصه ها بود 
خواب و خيال همه بچه ها بود 
آخ ... كه چه زود قلك عيديامون 
وقتي شكست باهاش شكست دلامون
بهار اومد برفارو نقطه چين كرد 
خنده به دلمردگي زمين كرد 
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت 
واشدن پنجره ها رو دوست داشت 
بهار اومد پنجره ها رو وا كرد 
من و با حسي ديگه آشنا كرد 
يه حرف يه حرف ‚ حرفاي من كتاب شد 
حيف كه همش سوال بي جواب شد 
دروغ نگم ‚ هنوز دلم جوون بود 
كه صبح تا شب دنبال آب و نون بو
د

محمدعلی بهمنی

خود تو جان جهانی ...

نه سلامم  نه علیکم 
نه سپیدم   نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم  نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم 
نه گرفتار و اسیرم 
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی 
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی 
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی 
تو خود اویی  بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....

مولوی

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بیدعطر نرگس

رقص بادنغمه های شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسداینک بهار

خوش به حال روزگار...

سال ۱۳۹۰مبارکباد........